میروی نان بخری
چون بازمیگردی
دندانهایت را گم کردهای
میروی آب بیاوری
چون بازمیگردی
تو را با امعائت دار زدهاند
میروی سیب بخری
چون با سیبی باز میگردی
زنت را گم میکنی
و او را پارهپاره پشت سر میگذاری
بر دروازهی بیمارستانی که باران آتش
آن را ویران میکند...
خروس به هنگام غروب میخواند
و گربهها فریادهای بهمن ماهی را
در نیمهی شهریور سردادهاند
مورچهها از شیرهای خشک آب
بیرون میآیند
موشها بر سیمهای مردهی برق
اینسو و آنسو میروند
خوردن، تنعم است
و استحمام، بلندپروازی
از حفرهات بیرون میآیی
و به ساحل میروی
تا تنفس رایگان را به خاطر آوری
اما چون باز میگردی
در ریهات ترکشی است
عناصر، در هم آمیخته
و زندگی در مرگ
سکنی گزیده است
اگر تو نبودی
اگر رویای من با تو گرم نمیبود
اگر مرا یقین نبود که تو جوانی بیباک زاده خواهی شد
اگر انتظار تو نبود
بر ساحل فرو میافتادم
همچون بمبی یاوه
که به هدف نخورده است
شاعرهی سوری، غادة السمان، ترجمهی عبدالحسین فرزاد
بیروت 5/7/1976
من تازه داشتم با سایهی خیالِ حمیدرضا صدر حال میکردم: ادوود، ادگار جی اولمر، اودری توتو، دیوید لینچ. عاشق تیتری بودم که برای مطلب دیوید لینچ انتخاب کرده بود: «میترسم... از خودم هم میترسم.» یا این یکی: «خدایان تنهایش گذاشته بودند» برای مطلب ادگار جی اولمر و « میتوانست مثل ولز و اسپیلبرگ باشد» برای مایکل ریوز که حتما میدانید در 22 سالگی مُرد و من نمیدانم چرا هربار با خودم زمزمهاش میکردم، بغضم میگرفت.
کاش بیخیال این بخش نمیشد. امیر قادری هم البته خوب است – هرچند که این دو شماره سایهی خیالی که درآورده زیاد چنگی به دل نمیزنند؛ تازه دو شماره است البته! – اما صدر چیز دیگری بود. نمیدانم چه فکری میکنید اما وقتی نوشتههای صدر را میخواندم انگار خانعمو یا خانداییای شیرین و دوستداشتنی دارد برایم قصه میگوید. خانعمویی که خیلی خوب درکم میکند و شبها توی یک خانهی جادویی زندگی میکند. جایی شبیه فیلمهای تیم برتون.
دستش درد نکند!
