بعد از یک ماه، امروز عصر رفتم کتابفروشی و توی کتابهای جدید شنا کردم. شکارم عبارت است از یک کتاب به اسم « قهوه و سیگار با جارموش»؛ شامل هفده گفتگو با جیم جارموش از سال 1980 تا 2000. گردآورندهی گفتگوها، لودویگ هرتسبرگ است و مترجم کتاب مهرداد پورعلم. نکتهی قابل ذکر دربارهی ترجمهها اینکه همه بهصورت محاورهای ترجمه شدهاند.
شما را نمیدانم اما من دلم میخواهد گفتگو، محاورهای پیاده شود. چون بعضیچیزها توی گفتگو هست که هیچجور دیگری منتقل نمیشود. اما خب! بعضیچیزها هم هست که نمیشود محاورهای نوشتشان. بههر حال «بعضیچیزها»ی اول از نظر من بیشتر است!.... بحث مسخرهای است؛ بگذریم!
چون مترجم را نمیشناسم و نمیدانم چهکار کرده، گفتگوی «جف اندرو»ی کتاب را که در مجلهی هفت و توسط مجید اسلامی هم ترجمه شده است( و میدانید که مجید اسلامی با ترجمهی متن به صورت محاورهای، میانهای ندارد)،بهصورت دیمی(!) مقایسه کردم و به نظرم زیاد بد نیامد. یکجا اسلامی اینجوری ترجمه کرده بود:« همیشه خود سینما را دوست داشتم.» و در کتاب اینجوری ترجمه شده: «همیشه عاشق فیلما بودم.» زمین تا آسمان فرق میکنند مگر نه؟ و در چند صفحه بعد هم اسکار وایلد، آسکر وایلد ترجمه شده!
اما برای اینکه تشویقتان کنم که کتاب را بخرید، متن پشت جلدش را میگذارم اینجا و خودم میروم که با اجازهتان در 417 صفحه گفتگو با جیم جارموش، غرق شوم. هیچ هم دلم نمیخواهد کسی نجاتم بدهد!
میخوام دربارهی هیچ صحبت کنم و موضوع سخنرانی من هیچه
پس همینجور حرف میزنم
به هیچجایی نمیرسیم و دربارهی هیچ سخن میگم
و اگه بخواین چرت بزنین
راحت باشین
چون هنوز دارم دربارهی هیچ حرف میزنم
اگه هم میخواین جلسه رو ترک کنین
برین
هنوز به هیچجایی نرسیدیم
و همچنان داریم دربارهی هیچی حرف میزنیم
جوآن بائز
برگردان: م. آزاد/ مانی صالحی
ما بچههای دههی هشتادیم، آیا بزرگ نشدهایم؟
ما به لطافت نیلوفریم و از سنگ سختتریم
و دوران بیگناهی ما در جایی از باغ است
ما موسیقی دههی 60 را دوست داریم
ما فکر میکنیم آن دوره، باید خیلی خوب بوده باشد
بچههای گل، ووداستوک و جنگ
توطئههای کثیف، مخفیکاریها و بیشتر از اینها
آه، ولی فریب دادن ما مشکلتر میشود
ما اهمیتی نمیدهیم اگر دیلان به عیسی(ع) گرایش یافته
جیمی هندریکس همچنان مینوازد
ما میدانیم جانیس چاپلین همان گل سرخ بود
و نیز میدانیم که این « رسم روزگار است»( طریقی است که میگذرد)
با همهی خرتوپرتهایی که به بر و بازوانش آویزان میکرد
نترسید
ما بچههای دههی هشتادیم، آیا بزرگ نشدهایم؟
ما به لطافت نیلوفریم و از سنگ سختتریم
و دوران بیگناهی ما در جایی از باغ است
بعضی از ما خواهر و برادریم
که شب هنگام را برای استتار ترجیح میدهیم
یک کت چرمی و یک لنگه گوشوارهی طلا
[با] ولگردی در دیسکوها، شوهای بزرگ، شنواییمان را از دست میدهیم
بالا و پایین رانهایمان را خالکوبی میکنیم
دست به کارهایی میزنیم که پدر و مادرمان خوش ندارند
قرصهای محرک، مخدر، آبی و قرمز و زرد میخوریم
مغزهایمان دارد پوک میشود
ما فکر میکنیم زندگی بیارزش است
تنهایی، دستکم گرفته شده
ما چشم انتظار روزهایی هستیم
که درون مهی بنفش زندگی کنیم
آنجا که رستگاری روح، در راک اندرول است
ما بچههای دههی هشتادیم، آیا بزرگ نشدهایم؟
ما به لطافت نیلوفریم و از سنگ سختتریم
و دوران بیگناهی ما در جایی از باغ است
بعضی از ما شاید از خودشان تعجب نشان دهند
آیا تازگی در چشمهای ما نگاه کردهاید؟
شاید ما وجدان نقابزدهی شمائیم
ما به خوبی آگاهیم و دانائیم
بیزحمت از دروغ گفتن به ما دست بردارید
ما میدانیم افغانستان اشغال نظامی شده
ما میدانیم آمریکا گرفتار تورم است
و با آنکه ما تودهوار حرکت نمیکنیم
ما شمعهایمان را با خاکسترهای شما روشن میکنیم
ما رزمندگان خورشیدیم
پسران زرین و دختران زرین
برای دنیای بهتر
ما بچههای دههی هشتادیم، آیا بزرگ نشدهایم؟
ما به لطافت نیلوفریم و از سنگ سختتریم
و دوران بیگناهی ما در جایی از باغ است
شما در گروه کایه دو سینما خیلی بحث و جدل میکردید؟
خیلی. مثل افراطیها. راجع به فیلمهای دیگران بحث میکردیم، فیلمهایی را که در گروه خودمان ساخته شده بود تحلیل میکردیم، نقد میکردیم.من امروز حتی یک فیلمساز نمیبینم که نسبت به فیلمساز دیگری نظر بدهد و بگوید که از فیلمش خوشش نیامده؛ به ندرت همچو برخوردی پیش میآید. ابا دارند از اینکه به دیگری بگویند فیلمی که ساختهای مثلا خوب است یا بد است، درست مثل مامانْخانمی که ابا دارد به یک مامانْخانم دیگر بگوید دُردانهات را خیلی لوس بار آوردهای.
گفتگو با ژانلوک گدار – از کتاب موج نو، سینمای فرانسه – ترجمهی قاسم روبین
