در دانشگاه در محیط امروزی، برای کارگردانی سینما مباحثی نظری مثل رولان بارت و بهطور کلی تئوریهای زیباشناسی بیشتر تدریس میشود. پس تکنیک کارگردانی چه میشود؟ من به دانشجویانم اکثرا پیشنهاد میکنم که گفتوگوهای کارگردانان کلاسیک را بخوانند، فورد، هیچکاک، بیلی وایلدر و ... بحثهایی که مطرح میشود خودش کلاس کارگردانی است و انسان بسیار احساس لذت میکند. بیلی وایلدر به نحوی حرف میزند گویی از مباحث پیش پا افتادهای چون در و دیوار حرف میزند، در لفافهای از شوخی و جدی، ولی عملا در مورد مهمترین مسائل کارگردانی بحث میکند.
فرزاد موتمن – مجلهی صنعت سینما( شمارهی 35)
هنگامی که در پایان 1968، 800 یا 900 هزار فرانک از من خواستی( که در واقع من بدهی به تو نداشتم) حتی دوسار11 هم غافلگیر شده بود و در پایان یادداشت نوشته بودی:« به هر ترتیب ما دیگر حرفی با هم نداریم.» من این مبلغ را برایت فرستادم، در حالی که من افسردگی عاشقانه داشتم و تو در بیمارستان بستری بودی. در آن حال احساس من به این رفتار تو احساس تحقیرآمیز بود، فقط همین. یادم میآید در فیلمت باد شرق در صحنهای طریق ساختن کوکتل مولوتوف را نشان دادی و یک سال بعد هنگامی که از تو خواستند به همراه ما برای فروش روزنامهی « آرمان مردم» به خیابان بیایی، دماغت را بالا کشیدی!!!
برای تو این نظریه که انسانها برابرند، تئوریک است و تو آن را احساس نمیکنی. به همین سبب میتوانی هر کس را دوست بداری یا به او کمک کنی، حتی با انداختن چند اسکناس روی میز.
شخصی به نام کاوانا در جایی نوشته «باید پول بهویژه پول خرد را تحقیر کرد.» و من هیچگاه فراموش نمیکنم که تو چگونه سانتیمهای پول خردت را روی پیشخوان بیستروما میریختی.
من بر خلاف تو، هرگز سخنی علیه تو به زبان نیاوردهام، زیرا تو همواره به گونهای احمقانه مورد حملهی همه بودهای و گذشته از این همیشه از تسویه حسابهای مشکوک آن هم از طربق روزنامه نفرت داشتهام، دیگر اینکه تو را همواره حتی در دوران خوش هم، حسود و جاهطلب احساس کردهام. و گذشته از همهی اینها چرا که تو را ستودهام، بهسادگی ستودهام و خواستار دوستیات بودهام. از همان هنگامی که به خاطر جملهای که دربارهی تغییر رابطهمان پس از ارتش( برای من) و جامائیک( برای تو) به کلر فیشر گفته بودم. من بسیاری از چیزها را به زبان نمیآورم زیرا همواره تردید دارم که عقاید مخالف من صحیح نباشند، اما اگر میگویم که تو کثافتی، با دیدن ژانین بازن در بیمارستان، نامهات به ژان پیر لئو و این چیزهاست که سبب میشنوند در کثافت بودن تو تردید نکنم. من هذیان نمیگویم و منظورم این نیست که ژانین به خاطر تو در بیمارستان بود، اما به دلیل از دست دادن حرفهاش در تلویزیون بود که پس از ده سال که دقیقا تو مسؤولش بودی و هیچکاری در اینباره نکردی، بود که به بیمارستان افتاد. تو همواره با حرکات و ژستهای عالی و نمایشی در جایگاهت در 1973 بیتفاوت نسبت به دیگران نشستهای و حتی از صرف چند ساعت وقت برخلاف میلت برای دیگری ناتوانی. میان علاقه به تودهها و خودشیفتگیات جایی برای هیچچیز و هیچکس نیست. اگر همه تو را نابغه بخوانند، باز تو هستی و این چپروی معروفت که از سوزان سانتاگ تا برتولوچی، از ورای ریچارد رود، آلن ژوفردی، بورسیه و کورنو ادامه دارد. حتی اگر از شدت غرور غیرقابل نفوذ شوی، باز هم از مردان بزرگ تقلید میکنی: دوگول، مالرو، کلوزو و لانگلوا. تو خود را به بطن اسطورهها میافکنی، جنبهی توفانی قضایا را تقویت میکنی و فرومایگی را پیرامونت بهوجود میآوری، تو باید نقشی پرشکوه بازی کنی. من همواره بر این پندار بودهام که مبارزین واقعی همچون زنان خدمتکاری هستند که کار سیاه، کثیف، روزانه و ضروری انجام میدهند. اما تو همچون اورسلا آندرسی که ترجیح میدهد چهار دقیقه در فیلم ظاهر شود. یعنی زمان ضروری برای درخششهای جزئی، سه جملهی غافلگیرکننده بیان کند و ناپدید شود، یعنی به راز و رمزی پر سودتر مراجعه کند.
برخلاف تو مردان کوچکی مانند بازن، ادموندمر، سارتر، بونوئل، کنو، مندس، فرانسی، رومر و ادیبرتی وجود دارند که حال دیگران را میپرسند. برگ بیمهی اجتماعی برایشان پر میکنند. به نامههایشان پاسخ میدهند و آنچه در میانشان مشترک است، این است که همهچیز را بهزودی فراموش میکنند و بیش از آنچه به آنکه هستند و جلوه میکنند، بیندیشند به آنچه میکنند، جلب میشوند. اکنون آنچه نوشته شده باید گفته نیز شود، برای همین من نیز مانند تو این نامه را به پایان میبرم.
اگر باز هم حرفی داری، بگو
فرانسوا
بعد از تحریر: من هم مانند آنچه در خاطرات یک کشیش روستا آمده است میگویم:« اگر من نیز چون تو وفای به عهد نکرده بودم، ترجیح میدادم به خاطر عشق زنی باشد و نه از برای آنچه تو آن را تحول روشنفکرانه مینامی.»
11- فیلیپ دوسار، مدیر و سپس تهیهکننده، خاصه تهیهکنندهی فیلمهای آلن رنه.
پس از مه 1968 مدتی از تو خبری نبود و به گونهای مرموز گفته میشد که تو در کارخانهای کار میکنی و گروهی را پیرامون خود گردآوردی . ناگهان یک روز شنبه اعلام میکنند که تو در تلویزیون صحبت خواهی کرد. من در دفترم میمانم تا سخنانات را بشنوم و خبری از تو داشته باشم. صدایت میلرزید، بسیار تهییجشده بودی؛ از فیلمی به نام مرگ برادرم که میخواستی بسازی حرف میزدی. دربارهی کارگر سیاهپوست بیماری بود که در زیرزمین یک کارخانهی تلویزیونسازی رهایش کردهاند تا مُرده است. با شنیدن سخنان تو برخلاف صدای لرزانت دریافتم که اولا این داستان واقعی نیست و ثانیا تو هرگز این فیلم را نخواهی ساخت. به خود گفتم اگر چنین کارگری وجود داشته و دارای خانوادهای باشد، از این به بعد خانوادهی او در این امید به سر میبرند که آیا این فیلم ساخته خواهد شد؟ تو این فیلم را نخواهی ساخت، زیرا در آن نقشی برای ایو مونتان یا جین فاندا وجود ندارد و ناگهان چنین به نظرم آمد که تو همچون مِسمر هنگامی که حق رای را از 19 سالگی اعلام میکند، رفتار میکنی. تو همیشه میکوشی رفتاری «شیک» داشته باشی. همانگونه که به دوگل تلگراف زدی یا هنگامی که برون برگر را پای تلفن، یهودی کثیف نامیدی و یا لویی شووه را خائن خطاب کردی( زیرا او آخرین نفر و تنها کسی بود که در برابر تو مقاومت میکرد). بلی تو شیک هستی و هنگامی که رنوار – ورنوی را سگ زرد برادر شغال مینامی و امروز وقتی که ادعا میکنی میخواهی حقیقت را دربارهی سینما و آنهایی را که دستمزد پایین در این حرفه می گیرند نشان دهی، شیک هستی.
هنگامی که دکور گاراژی یا مغازهای را برایت آماده میکنند و تو از راه میرسی و میگویی:« امروز ایدهای ندارم، فیلم نمیگیریم.» آیا به کارگران پراکنده شدهات اندیشیدهای؟ آیا فکر کردهای که ممکن است آنها همانقدر تحقیر شوند و بیهوده جلوه کنند که گروه صدایی که بیصبرانه در انتظار براندو یک روز تمام را در ادیتوریوم پاینوود میگذارنند؟
از خود نمیپرسی که چرا این چیزها را امروز به تو میگویم و نه سه یا پنج یا ده سال پیش از این؟
زیرا در این شش سال، من نیز مانند همه گمان میکردم تو به سبب آنا یا برای او رنج میبری و به خاطر این رنجهای انسانی تو را بخشیدم. من میدانم که تو به لیلیان دریفوس گفتهای:« فرانسوا، دیگر تو را دوست ندارد، او عاشق ماری دوبوا6 است که در فیلمش7 بازی میکند.» این رفتار به نظرم رقتبار و تاسفانگیز است، من میدانم که تو به دیدن برون برگر رفتی و به او گفتی:« بگذار بهجای روش8 اسکچ پاریس را من بسازم.» و این واقعا فوقالعاده است. من با تو در شانزهلیزه قدم میزدم و تو میگفتی:« به نظر میرسد که اوضاع رُبر و افیبوس 9 روبهراه نیست، این بسیار خوب است.» من میگفتم:« بس است، کافی است ژان لوک.»
در رم با موراویا 10 عصبانی شدم زیرا پیشنهاد میکرد که من تحقیر را بسازم. من با ژان مورو برای نمایش ژول و ژیم رفته بودم و آخرین فیلم تو فروشی نداشت و موراویا میخواست مرا متقاعد کند که تحقیر را بسازم. به همین دلیل همبستگی با تو، با ژانپیر ملویل نیز مشاجره کردم. در همان زمان تو ژان را تحقیر میکردی، شاید برای خوشامد آنا کارینا و به نحو ابلهانهای به ماری فرانسوا پیزیه باج سبیل میدادی و غیره. کاترین ریبرو را که من برایت فرستادم در فیملت شرکت دادی و چنان به وی جهیدی که چارلی به منشیاش در فیلم دیکتاتور پرید( قیاس از من نیست). همهی اینها را برمیشمرم که گمان نکنی که من حتی نکتهای را از فیلمت که به ادعای خودت در باب حقیقت سینما و سکس است، فراموش کردهام.
دربارهی همهی این مطالب امروز با تو سخن میگویم، برخلاف تلخی پویایی که برخی از این مقوله را شفافتر میکند، من گمان میکردم که تو به نحوی تغییر کردهای، قبل از خواندن نامهای که برای ژانپیر لئو داده بودی گمان میکردم که تو تغییر کردهای، آرزو داشتم که این نامه را نمیدیدم و نمیخواندم...
امروز تو قوی هستی. فکر میکنی که توانا شدهای. دیگر عاشقی که رنج میبرد نیستی. همانگونه که دیگران تو را میپسندند هستی و تو خود نیز اینگونه ترجیح میدهی. تو حقیقت زندگی، سیاست، تعهد، سینما و عشق را دریافتهای و اگر کسی برخلاف میلت فکر کند، ابله است؛ حتی اگر آنچه تو در ژوئن میگویی با آنچه در آوریل ابراز داشتهای متفاوت باشد. در 1973 مقام و پایگاهات تثبیت شده است. یعنی هنگامی که وارد دفتری میشوی همه به چهرهات مینگرند و میخواهند دریابند آیا خوشخلقی، یا اینکه نباید نزدیکت بیایند؛ گاه میخندی یا لبخند میزنی. در عوضِ « تو خطاب کردن» به تو، شما میگویند، اما فحاشی همچنان پابرجاست. میخواهم بگویم من برای تو زیاد نگران نیستم، چرا که در پاریس هنوز جوانان ثروتمندی وجود دارند که به سبب اینکه نخستین اتومبیلشان را در 18 سالگی داشتهاند، عقدهای شدهاند و از اینکه بگویند:« من آخرین فیلم گدار را تهیه میکنم» مسرور میشوند.
6- بازیگر فرانسوی، متولد 1937
7- به پیانیست شلیک کنید
8- فیلمساز فرانسوی متولد 1917
9- اثر ایو ربر 1963
10- نویسنده ایتالیایی، متولد1907 در رم، نویسندهی تحقیر که ژان لوک گدار آنرا ساخت.
[ چون نامهی تروفو خیلی طولانی است به دو یا سه قسمت، تقسیمش میکنم.]
مه ژوئن 1973
ژان لوک، برای اینکه تو را وادار به خواندن این نامهی ناخوشایند تا به انتها نکنم، مسئلهی اساسی را از همان آغاز مطرح میکنم: من در تهیهی فیلمات شرکت نمیکنم.
نامهات را به ژان پیر لئو نشان دادم. آن را خواندم، افتضاح بود. به سبب این نامه گمان میکنم زمان آن فرا رسیده که بگویم به نظر من تو درست مثل یک کثافت رفتار میکنی.
در مورد رفتارت با ژان پیر لئو در داستان ماری و اخیرا در مورد کارش، واقعا افتضاح کردی؛ یعنی واقعا افتضاح است که تلاش کنی به زور از جوانی که پانزده سال از تو کوچکتر است پول بگیری و به او در حالی که محور فیلمهایت است کمتر از یک میلیون بدهی، حال آنکه او سی برابر آن برایت درآمد داشته است.
بیتردید ژان پیر لئو از زمان 400 ضربه تغییر کرده، اما باید اعتراف کنم که در فیلم مونث، مذکر بود که برای نخستینبار احساس کردم که او در برابر دوربین به جای شعف دچار اضطراب شده است. فیلم خوب بود و او هم در فیلم خوب بود، اما در نخستین صحنه در کافه برای کسی که او را با احساس دوستی و نه نگاه یک حشرهشناس مینگرد، سنگین و اضطرابآور بود.
من هرگز در برابر او نسبت به تو که ستایش فراوانی برایت قائل است، ذرهای بدگویی نکردهام، اما میدانم که تو در برابر او از من مزخرف گفتهای، مثل اینکه به پسربچهای بگویند:« خب، پدرت هنوز همیشه مست است؟»
ژان پیر تنها کسی نیست که در عرض چهارده سال تغییر کرده است، اگر در یک شب از نفس افتاده و همهچیز روبهراه است را نمایش دهند به هنگام دیدن فیلم دوم، دچار حیرت و غم خواهیم شد.
نظرت دربارهی شب آمریکایی برایم بیارزش است، اما آنچه از جانب تو اسفبار است، این است که امروز باز هم به دیدن فیلمهایی اینچنین میروی؛ فیلمهایی که از قبل میدانی محتوای آن با عقاید تو دربارهی سینما و زندگی نمیخواند. آیا ژان ادرن هالیه به دنینوس مینوشت که با آخرین کتاب او موافق نیست؟ تو زندگیت، ذهنت را دگرگون کردهای و باز وقتت را در سینما برای دیدن چنین فیلمهایی هدر میدهی و چشمهایت را خسته میکنی؟ چرا؟ برای اینکه تحقیرت را نسبت به ما تقویت کنی و در باورهایت راسختر شوی؟
حالا نوبت من است که تو را دروغگو بخوانم. در ابتدای فیلمات همهچیز روبهراه است، این جمله شنیده میشود:« برای ساختن یک فیلم، به بازیگران نیاز است.» این دروغ است. همه میدانند که تو با چه سماجتی جین فاندا را انتخاب کردی، حال آنکه مسؤولین امور مالیات معتقد هستند که هر کس را که رسید برگزینی. زوج بازیگرانت را به شیوه کلوزو گردآوردی: حال که آنان شانس کار با من را دارند، یک دهم دستمزدشان کافی است و غیره. کارمتیز1، برنارپل2 نیاز به ستارگان دارند اما من ندارم. این دروغ محض است.
در مطبوعات نیز نوشتی: ستارگان را به من تحمیل کردند... این نیز دروغ دیگری درباره فیلم جدید تو است: تو دربارهی کمک مالی که دریافت کردی سخنی نگفتی. گمان میکنم با این مبلغ حتی اگر با آن حالت ابلهانهای که تو میگویی « فرهری» سرمایهی مربوط به فیلم تو را به خود اختصاص داده، باز هم بهراحتی بتوانی گلیمات را از آب بیرون بکشی. تو همواره هنر این را داشتهای که خود را قربانی جلوه دهی، چون کایات، بوآسه3، میشل دراک4 قربانی پمپیدو، مارسلن، سانسور، قیچی پخشکنندگان، حال آنکه تو بهخوبی به مقاصدت میرسی، همانگونه که میخواهی؛ هنگامی که میخواهی تصویرت را ناب و سرسخت نشان میدهی و کارت را پیش میبری، حتی اگر به زبان افرادی بیدفاع چون ژانین بازن تمام شود. ژانین بازن شش ماه پس از ماجرای کیژمن5 مشاهده کرد که دو برنامهاش را حذف کردهاند، این انتقام ماهرانهای بود. کیژمن هرگز پیش از گفتگو با تو در زمینهی نقشات دربارهی سینمای سیاسی سخن نمیگفت، در آنجا نیز از تصویر شورشی تو و انتخاب جملهای که ماهرانه انتخاب شده بود، بهره میجست. گدار همیشه گدار است. همهچیز همانگونه که پیشبینی شده بود پیش رفت؛ برنامه حذف شد و تو در پایگاهات باقی ماندی. هیچکس به تو نگفت که دروغ تازهای گفتهای. اگر پمپیدو فرانسه را به صحنه میبرد، تو حزب کمونیست و سندیکاها را در فیلم همهچیز روبهراه است به صحنه میبری...
اگر من در آن زمان در بحث فارنهایت451 در تلویزیون شرکت نکردم، برای یاری به ژانین بود و نه بهعنوان همبستگی با تو، به همین دلیل نیز پاسخ تلفن تو را ندادم.
ماه گذشته ژانین در بیمارستان بود. به هنگام آخرین برنامهی تلویزیونیاش با یک اتومبیل تصادف کرده بود و زانویش را عمل جراحی میکردند( از هنگام نوجوانی میلنگیده است)، در بیمارستان بود، بدون کار، بدون پول و طبعا بدون خبر از گدار که تنها گهگاهی برای سرگرم کردن رسام از لانهی خود بیرون میآید.
اکنون میتوانم به تو بگویم، هر چه بیشتر تو تودهها را دوست میداری، من بیشتر ژان پیر لئو، ژانین بازن، پاتریشیا فینالی( که بهتازگی از کلینیک بیرون آمده و برای بهدست آوردن شش ماه حقوق عقبماندهاش در سینماتک باید تلاش کند.) و هلن اسکات را دوست میدارم که تو در فرودگاه او را دیدی و حتی یک کلمه با او سخن نگفتی، به بهانهی اینکه آمریکایی است و یا دوست من است. رفتار کثافتی داری. دختری از B.B.C به تو تلفن میزند تا در برنامهای دربارهی من، در حیطهی سینمای سیاسی سخن بگویی، من زودتر او را مطلع میکنم که تو از این کار ممانعت میکنی، اما تو حتی بهتر از این انجام میدهی، تلفن را پیش از آنکه حرف او تمام شود قطع میکنی. این رفتار نخبگان است، اما رفتار کثیفی است. همانگونه که قول میدهی در ژنو، لندن یا میلان در مراسمی شرکت کنی، اما برای متحیر ساختن و غافلگیر کردن دیگران شرکت نمیکنی، مانند سیناترا و براندو رفتار کثیفی داری و تمام فکرت این است که موضعات را حفظ کنی.
1- مارین کارمتیز، فیلمساز و تهیهکننده و پخشکنندهی فرانسوی، متولد بخارست در 1938.
2- برنارپل، فیلمساز فرانسوی 1980 – 1930 ، فیلم: زمانهی زندگی و غیره.
3- ایو بوآسه، فیلمساز فرانسوی متولد 1939: سوءقصد، قاضی فایار.
4- میشل دراک، فیلمساز فرانسوی متولد 1930: یکشنبه دفن نمیکنند، آملی یا زمان دوست داشتن، الیز یا زندگی واقعی.
5- ژرژ کیژمن، متولد 1932، وکیل مبرز در حقوق سینمایی و مسائل آزادی.
مه 1973
دیروز « شب آمریکایی» را دیدم. احتمالا تا به حال هیچ کس تو را دروغگو نخوانده، اما من این کار را میکنم. این یک ناسزای فاشیستی نیست، بلکه انتقادی است که عدم آن فرصت ساختن فیلمهایی نظیر این یا فیلمهای شابرول، فرهری، ورنوی، دلانوی، رنوار و غیره را می دهد، که من از آنها گله دارم. تو میگویی:« فیلمها همچون قطارهای بزرگی در شب هستند، اما چه کسی سوار این قطارها میشود، در قسمت درجه چند سوار میشود و چه کسی این قطار را میراند؟» کارگردانهایی که نام بردم نیز همین فیلم – قطارها را میسازند و اگر تو از فیلم – قطار ترانس اروپا سخن نمیگویی، بیتردید فیلم – قطار تو مربوط به حومه است و یا فیلم – قطار داخو – مونیخ و یا به گونهای در فیلم – قطار للوش ایستگاه راه آهن را نخواهیم دید.
تو را دروغگو میخوانم زیرا نمای مربوط به تو و ژاکلین بیسه که آن شب نزد فرانسیس آن را دیدیم، در فیلم نبود و همه از خود میپرسند که چرا فقط کارگردان است که در فیلم شب آمریکایی عشقبازی نمیکند. من هماکنون در حال ساختن فیلمی به نام « یک فیلم ساده» هستم که به شیوهای ساده( به شیوهی تو، ورنوی، شابرول و غیره) نشان میدهد که چه کسانی فیلم میسازند و چگونه آن را میسازند، در این فیلم نشان میدهم که چگونه کارآموز تو شمارهبندی میکند. باربرا کلر1 چمدانها را حمل میکند، چگونه استانداردیست رسام2 تلفن میکند، چگونه حسابدار مال رقمها را ردیف میکند و هر بار صدا و تصویر را مقایسه میکنم. به سبب گرفتاریهای « رسام» و « مال» که فیلمهای بزرگ تهیه میکنند( مانند تو) سرمایهای که برای فیلم من در نظر گرفته شده بود، در اختیار فرهری3 قرار گرفت و من اکنون بیسرمایه ماندهام. فیلم من 20 میلیون فرانک سرمایه لازم دارد و آن را آنوشکا و شرکت گورن4 و من تهیه میکنیم. آیا میتوانی با اختصاص 10 میلیون فرانک سرمایه در ساختن فیلم من شرکت کنی؟ یا با 5 میلیون فرانک؟ با ساختن فیلمی چون شب آمریکایی تو باید به من یاری کنی که تماشاگران فکر نکنند صرفا فیلمها را به روش تو میسازند. تو چون پمپیدو دروغگو نیستی؛ بلکه همچون من حقیقت خاص خود را میگویی. اگر در سرمایهگذاری فیلم شرکت کنی من هم در ازای آن حقوق فیلم « زن چینی» یا « مذکر، مونث»را به تو واگذار میکنم.
اگر باز هم حرف داری بگو
ژان لوک
1- لابراتوار
2- ژان پیر رسام، تهیه کننده.
3- مارکو فرهری، فیلمساز ایتالیایی متولد1928.
4- ژان پیر گورن در آن دوره، حامی ژان لوک گدار بوده است.
«از همهی این چیزها،
لااقل چیزی باقی میماند؛
یک جای پا،
و شاهد بودنی،
یک شیء مستطیل شکل،
320 صفحهی صحافی شده،
که یک کتاب نامیده میشود.»
از فیلم مردی که زنها را دوست میداشت.
یکی از کتابهایی که من برایش میمیرم، یا مُردم و خودم خبر ندارم!، کتاب گزیدهی نامههای فرانسوا تروفوست. این کتاب را ماندانا بنیاعتماد ترجمه کرده و نسخهای که من دارم مال سال 1377 است و چاپ اولش هم هست( دلتان بسوزد!) و البته نمیدانم چاپهای دوم و سوم هم دارد یا نه؟ بیشتر این نامهها خطاب به هلن اسکات( دوست و رفیق و همکارِ تروفو) نوشته شدهاند و بینشان میتوانید نامههایی که تروفو برای هیچکاک، بونوئل، رومر، ژرژ کلوزو، کوستا گاوراس، کلود للوش، آندره وایدا و خیلیهای دیگر نوشته است را بخوانید.
فارغ از اینکه نامهها برای چه کسی نوشته شدهاند، شور و اشتیاقِ تروفو به کتاب و سینما، در تک تکشان موج میزند. چپتان میکند. کم میآورید. ضمنا اگر با این چیزها حال نمیکنید و برایتان مهم است که کتاب حتما یک چیزی یادتان بدهد خب! خیالتان راحت که این کتاب خود جنس است. میتوانید نظرات یک جملهای تروفو راجع به فیلمهای سینمای فرانسه و آمریکا را در این نامهها بخوانید؛ همینطور عقیدهاش راجع به کار کارگردانها و بازیگران دیگر:« آرتور پن که هر صحنهی فیلمش را 12 بار به شیوهای متفاوت( به علت بیسوادی) فیلمبرداری میکند، با کتاب ما( سینما به روایت هیچکاک) همه چیز را فرا خواهد گرفت...»(صفحهی 236) و... چیز یاد بگیرید!
درست است که فیلمهای تروفو را دوست ندارم، اما وقتی حال و حوصله ندارم فقط دو نفر به زندگی برم میگردانند: تروفو و تارانتینو.
در پُستهای بعدی، دو تا از نامههای کتاب را خواهید خواند که مربوط میشوند به دورهای که بین تروفو و گُدار شکرآب شده بود. اولی نامهی گدار به تروفوست و دومی – که خیلی طولانیتر است – جواب تروفو به گدار است.

