مهر: "ژان لوک گدار"، کارگردان قدیمی سینما به انتقاد از "کوئنتین تارانتینو" ، خالق فیلمهای "جکی براون"، "داستان عامیانه" و "بیل را بکش" یک و دو پرداخت.گدار در شرایطی از این کارگردان صاحب سبک انتقاد کرد که " تارانتینو" بارها و بارها اعلام کرده که در زمره یکی ازبزرگترین طرفداران سینمای وی به شمارمی رود.خالق فیلم " درستایش عشق " اعلام کرد که " تارانتینو" بدون اجازه وی از نام فیلمهایش که متعلق به دهه 1960 هستند استفاده کرده و هیچگونه سود مالی را برای وی درنظرنگرفته است.شنیده ها حاکی ازاین است که کارگردان فیلم " سگدانی " نام " دارودسته غریبه ها " را ازعنوان فیلم وی که محصول سال 1964 است اقتباس کرده وبرای شرکت فیلمسازیش به کاربرده است .این کارگردان 74 ساله معتقد است که عملکرد، کارگردان جوان سینما چندان هوشمندانه نبوده وبا صراحت می گوید : " تارانتینو نام شرکت فیلمسازیش را ازفیلم من اقتباس کرده ، این درحالیست که باید عملکرد بهتری ازخود نشان می د اد و پولی را به من اختصاص می داد."
ما از این خبر نتیجه می گیریم که گدار می خواهد فیلم جدیدی بسازد!

یک شب (نیکی کریمی) امروز 28 اردیبهشت در سالن دوبوسی جشنواره کن برای عموم تماشاگران به نمایش درآمد.
نخستین فیلم کریمی در مقام کارگردان روز گذشته برای منتقدان به نمایش درآمده بود و او در اظهارنظری که در وب سایت رسمی جشنواره کن انعکاس یافت، گفته است: بازیگری دیگر مرا راضی نمی کرد. سایت کن این جمله را از زبان کریمی این گونه توضیح می دهد: اغلب صحنه های فیلم هایی که بازی می کردم راضی ام نمی کرد. از روشی که کارگردان ها مرا کارگردانی می کردند، بسیار ناامید بودم و همچنین فکر می کنم چیزهایی برای گفتن دارم و میل دارم آنها را به واسطه سینما بیان کنم.
کارگردان یک شب در ادامه گفت: سینمایی که دوست دارم واقعیت را توصیف می کند و بدون سازشکاری به زندگی روزمره مردم نزدیک می شود.
وب سایت کن در ادامه می نویسد که در یک شب دختری در خیابان های تهران سرگردان است. او سه مرد را ملاقات می کند که هریک داستانی برای گفتن دارند و سپس این توضیح کارگردان را اضافه می کند: می خواستم شهر [تهران] را با تمام مشکلات و آشفتگی های در پسزمینه اش ترک کنم. ما این فاصله را گرفتیم تا تمام پیچیدگی موقعیت های سخت و غامضی را که میان ساکنان شهر وجود دارد، منتقل کنیم.
***
در قسمت لینک های روزانه، می توانید اخبار جشنواره را دنبال کنید. ضمنا وبلاگ نور زمستانی ، با پشتکاری تاثیرگذار(!) دارد کنفرانس خبری فیلم های جشنواره را ترجمه می کند. از دستش ندهید. یک مطلب راجع به تاریخچه کن هم اینجابخوانید. کاوه نوشته است.
امروز روز تولد کیت بلانچت است. او بهترین بازیگر روی زمین و همینطور خارج از جو زمین است. در سال 1969 در ملبورن استرالیا به دنیا آمد. بازیگری را از کوچههای خاکی ملبورن آغاز کرد و به سرعت تبدیل به بازیگر محبوب من شد. اولین بار در فیلم دزدان( بری لوینسن) دیدمش که نقش زنی خسته از زندگی روزمره را بازی میکرد و با قابلمه و ماهیتابههای آشپزخانهاش سر و صدا راه انداخته بود و بعد از آن جستجو برای دیدن باقی فیلمهایش را آغاز نموده به نتایج زیر دست یازیدم:
هدیه، الیزابت، شارلوت گری، ورونیکا گرین، ارباب حلقهها، آقای ریپلی با استعداد، گمشده و خلبان. (فعلا دنبال «قهوه و سیگار» میگردم!)
جان میدهد برای بازی در کمدی – رمانتیک؛ اما من هنوز کمدی – رمانتیکی ازش ندیدهام و ترسم این است که ناکام بمانم! فکر میکنم بهترین فیلمش همان دزدانِ بری لوینسن است. چون وجه بانمکش( صورتش مثل موش میماند) را حسابی به بازی گرفته. البته بازیهای خیلی بهتری هم دارد اما کی اهمیت میدهد؟!
اوما تورمن متولد 29 آوریل 1970(دو روز پیش!) در بوستون( ماساچوست) بهدنیا آمد و در آمهرست( شهری دیگر در ماساچوست) بزرگ شد: جایی که پدرش، رابرت تورمن در کالج تدریس میکرد.
تورمن دختری قد بلند بوده که در بین همکلاسیهایش بزرگترین کفشها و همینطور بینی را داشته است و به خاطر همین مورد تمسخر همشاگردیهایش قرار میگرفته. خانوادهاش هم که دم به ساعت جا عوض میکردهاند و در نتیجه، اوما همیشه شاگرد تازهوارد بوده و این هم یعنی قوز بالا قوز! بنابراین کودکی افتضاحی داشته پر از تنهایی و شرمساری و تیم برتونی!! اینها همه باعث میشوند که اوما کوچولو، شروع به خیالبافی کند و خودش را کسی غیر از چیزی که هست، در نظر بیاورد. پس در فعالیت فوق برنامهی مدرسه شرکت میکند و نقشی را بازی میکند که کلی بهش مزه میدهد. آرزوی بازیگری و قد بلندش باعث میشود شهرش را به مقصد نیویورک و برای مدل شدن و همینطور ادامهی تحصیل ترک کند. خیلی زود وارد عرصهی بازیگری میشود و پس ازچندتا فیلم فراموششدنی، در فیلم ماجراهای بارون مانشهوزن به کارگردانی تری گیلیام بازی میکند. این فیلم و فیلم ارتباطات خطرناک ( استفان فریر) که هر دو در سال 1988 ساخته شدند، باعث شهرت اوما تورمن میشوند. اما این قصههای عامهپسند(1994) کوئنتین تارانتینو بود که باعث شد تورمن نامزد دریافت اسکار بهترین بازیگر نقش دوم زن شود.
حقایقی دربارهی سگها و گربهها، دختران زیبا هر دو در 1996، گاتاکا، بتمن و رابین در 1997 و همینطور شیرین و پست به کارگردانی وودی آلن (1998) فیلمهای بعدی تورمن بودند که در بین این فیلمها میشود به بتمن و رابین اشاره کرد که در آن اوما تورمن بدترین بازی عمرش را ارائه کرد. در این فیلم در نقش پیچک سمی، افتضاح بود. افتضاح! وای خدا! یادآوریش هم حال آدم را بد میکند.( اگر جوئل شوماخر جای تورمن و سیلوسترون( در نقش بتگرل) را عوض میکرد، فیلم نجات پیدا میکرد. تجربهی کهنهی مرا باور کنید!)
تورمن با انتخابهایش گندش را درآورده بود و تبدیل به یک بازیگر معمولی شده بود که تارانتینو دوباره از راه رسید و بیل رو بکش را با بازی او ساخت. در این جشن سینمایی با شرکت فیلمهای برادران شو و وسترن اسپاگتی و کارتونهای ژاپنی و چهار کامیون خون، اوما تورمن در نقش عروس ظاهر شد و با لباس زرد بروسلی و شمشیر هاتوری هانزو، خودش را برای همیشه در ذهن سینمادوستان ثبت کرد.( خب! بله! قبول دارم که جوگیر شدهام!)
تارانتینو انقدر از صورت و دست و پای تورمن، کلوزآپ گرفت که حالا ما کوچکترین حرکتها و عادتهای تورمن را میشناسیم.
بعد از این فیلم هم تورمن دوباره شروع کرد به بازی کردن فیلمهای کممایه که البته زیاد هم نمیشود ازش خرده گرفت. این تورمن واقعا بازیگر نیست! دنیای خودش را دارد. روی پرده افتضاح است مگر اینکه شما یکی از طرفدارانش باشید. خلاصه تورمن به دنیای سینما آمده تا الهام بخش تارانتینو باشد و بس! لااقل برای همین یک دلیل هم که شده، برایش آرزوی طول عمر کنید!!
یک نکتهی دیگر: تورمن یک فیلم با رابرت دنیرو و بیل مورای بازی کرده به نام مَد داگ و گلوری(1993) فیلم خیلی بانمکی است. اینجادربارهاش نوشتهام.

هرچند که گوپی سرخدست چند بار از تلویزیون پخش شده – به گفتهی مقدمهای که مجید اسلامی بر فیلمنامه نوشته است – اما من فیلم را ندیدهام. یا لااقل به خاطر نمیآورم.
خب! فیلمنامه از ژاک بکر و مال دههی چهل است و آدم با خودش فکر میکند که با فیلمنامهای پر از « توضیحات صحنه» مواجه خواهد شد. در واقع همینطور هم هست. توضیحات صحنه فیلمنامه خیلی دقیق و با وسواس نوشته شده جوری که میتوانید با همین فیلمنامهی موجود فیلم را بسازید و یا به خوبی در ذهنتان مجسم کنید. اما درست همین توضیحات صحنهی پر وپیمان باعث میشود که نتوانید به راحتی فیلمنامه را بخوانید و اگر مثل من باشید که دوست دارم به سرعت به آخر ماجرا برسم که کارتان ساخته است. بکر همه چیز را نوشته. حتی حرکت دستهای بازیگری که دارد دیالوگ میگوید. بعضی اوقات آدم حسابی قاطی میکند:« لالوا با ملاقه آب مینوشد. تیزان برمیگردد و به طرف لالوا میرود که در حال خشک کردن دستانش است. لالوا به طرف میز میرود، با مسو صحبت میکند و بعد میرود باروتش را از روی صندوق بر میدارد و کنار کانکان مینشیند. دیکتون خرگوش به دست، میگذرد.» ( ص24)
آدم شک میکند که نکند فیلمنامه را از روی فیلم پیاده کردهاند.( امکانش هست)
اما چیزی که باعث شد فیلمنامه را تا آخر بخوانم، دیالوگهای خوبش بود. دیالوگ خوب حکم کیمیا را دارد. همیشه میشود جایی برای یک دیالوگ خوب نوشته شده پیدا کرد و فیلم را نجات داد. مثل این دیالوگ که اگر در صفحهی بیست نبود، حالا حالاها خواندن فیلمنامه را کش میدادم:
تیزان – مُردم از بس بهتون گفتم روی زمین تف نکنین.
آمپرور – خب پس کجا تف کنم؟ تو دورهی خودمون هرجایی که میخواستیم میتونستیم تف بندازیم. هنوز میکروب اختراع نشده بود.
یک شوخی کوچولوی خوب برای معرفی روحیات آمپرور و نگهداشتن منِ بیتحمل. در اینجا خوب است یادآوری کنم که ژاک بکر در نوشتن دیالوگهای عامیانه استاد بوده و فیلمسازان موج نوی فرانسه عاشق دیالوگهای فیلمهایش بودهاند. در گوپی سرخدست از این دست دیالوگها، فراوان است.
فرم فیلمنامه خیلی به درد آموزش فیلمنامهنویسی میخورد. همهچیز یک فیلمنامهی به قولی سید فیلدیِ کلاسیک درش رعایت شده. ( نسخهی ترجمه درست 120 صفحه است و شما میتوانید نقطهی عطف اول را در صفحهی 26 پیدا کنید!) پردهی اول تا صفحهی 25 به معرفی شخصیتها میپردازد و این کار را با توجه به اینکه شخصیتهای فراوانی در فیلمنامه وجود دارند به خوبی انجام میدهد: ما با روحیات و روابط شخصیتها آشنا میشویم و حتی به « اوزب» که در پردهی سوم دوباره پیدایش میشود اشارهای میشود؛ مقدمات نقطهی عطف اول کاشته میشود( نجار قرضش را پس میدهد) و همهچیز برای درگیر کردن تماشاگر آماده میشود.
با توجه به مایههای مختلفی که فیلمنامه سعی در بیان کردنشان دارد، ژاک بکر خیلی خوب از پس بیان قصه برآمده و با تصمیمی بهجا، از بهترین و مطمئنترین راه، یعنی روایت خطی استفاده کرده است. در کل داستان فقط یک فلاشبک داریم که در خدمت داستان است.
حتما حتما فیلمنامه را حداقل دو بار بخوانید. بکر نکات ظریف و بامزهای در فیلمنامهاش کاشته که وقتی برای بار دوم میخوانیدش کلی مزه میدهند.( مثل مثلا اشارهی « تونکن» به مستعمره)
یک چیز دیگر: غلطهای تایپی فیلمنامه به چشم میآیند( حتی به چشم من هم آمدند!) و همینطور چند جا به نظر می رسد که اسم شخصیتهایی که دیالوگ را میگویند اشتباه ذکر شده. مثلا در صفحهی 34 خط شش، احتمالا آمپرور است که دارد صحبت میکند نه مسو.
در بخش سایهی خیال جدیدترین شمارهی ماهنامهی فیلم(331) حمیدرضا صدر به دیوید لینچ پرداخته: یک مقالهی جمع و جور از خود صدر با عنوان« میترسم... از خودم هم میترسم» پر از نکتههای جالب راجع به لینچ و دنیایش؛ محض نمونه این یکی را داشته باشید:
وقتی از لینچ خواستند در مورد جادهی مالهالند حرف بزند، گفت به نکتههای زیر در فیلم توجه کنید:
یک: در عنوانبندی به دو نکتهی اصلی اثر اشاره شده است.
دو: عملکرد رنگ قرمز اهمیت دارد.
سه: محل تصادف کجاست؟
چهار: چه کسی کلید را در دست دارد و چرا؟
پنج: زیرسیگاری و قهوهخوری برایم مهم هستند.
شش: چه کسانی در کافهی سلنسیو جمع شدهاند؟
هفت: عمه روت کجاست؟
غیر از این، یک مصاحبهی کمنظیر با دیوید لینچ هم هست که در آن لینچ، راجع به همهچیز( مخصوصا کودکیاش) صحبت میکند.

