کریستوفر نولان در سیام ژولای 1970 در لندن، از پدری انگلیسی و مادری امریکایی بهدنیا آمد. با بردار بزرگترش، مَت، دوربین سوپر 8 پدرشان را برمیداشتند و فیلمهای جنگی میساختند که تشکیل میشد از چند تا صحنهی اکشن مردانه. هفت سالش که شد، جنگهای ستارهای اکران شد و کریستوفر انقدر باهاش حال کرد که شروع کرد به ساختن فیلمهای کوتاهِ علمی- تخیلی. در آن زمان با آدریان و روکو بلیک توی شیکاگو زندگی میکردند.
وقتی دورهی کارشناسی را در یونیورسیتی کالج لندن میخواند، فیلم کوتاه سوپر 8 میلیمتریش با نام Tarantella در ایمیج یونین(Image Union) امریکا به نمایش درآمد.( سال 1989)
رشتهی ادبیات انگلیسی را انتخاب کرد و در ضمن به کار فیلمسازیاش هم ادامه داد: در انجمن فیلم کالج و البته با دوربین 16 میلیمتری.
در اواسط دههی 90 با جرمی تیوبلَند آشنا شد. تیوبلند در فیلم کوتاه « دستبرد» ( که در فستیوال فیلم کمبریج به نمایش درآمد(1996)) و همینطور فیلم سهدقیقهای و سوررئال Doodlebug ظاهر شد. همین تیوبلند بود که یکی از تهیهکنندگان اولین فیلم بلند نولان( تعقیب-1999) شد. او نقش اول فیلم را هم بازی کرد.
تعقیب، فیلمی با بودجهی پایین و سیاه و سفید بود که قصهی مردی را تعریف میکرد که علاقهاش به تعقیب کردن آدمها او را وارد دنیای زیرزمینی و سیاهی میکرد. فیلم پر است از فلاش فوروارد و فلاش بک و نولان را به عنوان یک استعداد تازه در سینمای مستقل معرفی میکند.
بعد از تعقیب بود که نولان بر اساس یکی از داستانهای کوتاه برادرش، فیلم به شدت تحسین شدهی یادآوری (2000) را ساخت. یادآوری دربارهی مردی بود که حافظهی کوتاهمدتش را از دست داده و همهچیز را برای اینکه یادش بماند، روی تنش خالکوبی میکند. این فیلم راه رفت توی تمام پیشفرضهای تماشاگران. آن هم تماشاگران این دوره و زمانه که گرگ باران دیده شدهاند و به همین راحتیها رودست نمیخورند.
بیخوابی (2002) با بازی آل پاچینو، رابین ویلیامز و هیلاری سوانک، فیلم بعدی اوست. در این فیلم، که نسخهی بازسازی شدهی یک فیلم سوئدی است، کریستوفر نولان از چیزی استفاده میکند که همهی ما عاشقش هستیم: صورت وارفتهی آل پاچینو! توی سینما، هیچچیز به اندازهی دیدن صورت آل پاچینو وقتی همهی اجزایش مثل آب شدن شمع، در حال فروریختن هستند، حال نمیدهد. پس نولان، نقش پلیسِ فیلم را که دچار بیخوابی شده است، به پاچینو میدهد تا یک دل سیر نگاهش کنیم.
بعضی از منتقدان با دیدن این فیلم، که محصول استودیویی بود و بازیگران بزرگی درش بازی میکردند و برایش پول خرج شده بود، ابراز نگرانی کردند که نکند نولان تبدیل به فیلمسازی هالیوودی با فیلمهای تجاری شود. با اینکه بیخوابی فیلم خوبی بود اما به پای یادآوری نمیرسید و تازه خبر میرسید که قرار است نولان میخواهد قسمت پنجم بتمن را هم بسازد. بنابراین واقعا میشود احساس نگرانی کرد!
اما خب! همهی ما تیم برتون را میشناسیم. تجربهی ساختن بتمن توسط برتون، امیدوارمان میکند که نولان از پس زرق و برق هالیوود بر بیاید.
راستش من که فکر میکنم بتمن نولان فیلم خوبی باشد! اگر شما هم به لیست فیلمهایی که نولان دوست دارد نگاه کنید با من هم عقیده میشوید! ممکن است فیلمسازی با این علایق، فیلم بدی بسازد؟!
بعضی از فیلمهای مورد علاقهی نولان:
جان فرانکن هایمر:
ترن، دومیها، پرندهباز آلکاتراز، هفت روز در ماه می، کاندیدای منچوری
استنلی کوبریک:
غلاف تمام فلزی، دکتر استرنجلاو، راههای افتخار، پرتغال کوکی، 2001: ادیسهی فضایی
سیدنی لومت:
بعد از ظهر سگی، سرپیکو، دوازده مرد خشمگین، شبکه
ریدلی اسکات:
بیگانه، تلما و لوییز، بلیدرانر
نیکلاس روگ:
حالا نگاه نکن، Walkabout، Insignificance
پوسترهای بتمن،سرآغاز. از سر و شکل پوسترها می شود امیدوار بود که کریستوفر نولان( کارگردان) دارد کار خودش را می کند. کاش همین طور باشد!
متولد 10 سپتامبر 1968 در هتفیلد، هرفوردشایر، انگلستان. در همان دوران کودکی با دیدن بوچ کسیدی و ساندنس کید، به این نتیجه رسید که میخواهد کارگردان شود. با این حال هیچوقت به مدرسهی سینمایی نرفت چون به نظرش جای خستهکنندهای میآمد. شاهکار دیگرش این است که در 15 سالگی از مدرسه اخراج شد! سال 95 کاری به عنوان فروشنده بهدست آورد که با پولش میتوانست به حرفهی مورد علاقهاش بپردازد. خیلی زود پیشرفت کرد( در سینما البته!) و توانست کلیپهای موسیقی و همینطور آگهیهای تجاری را کارگردانی کند.
دستمزدی که بابت کلیپها و آگهیها میگرفت، شد سرمایهی اولین فیلمش با نام: The Hard Case(1995)؛ یک فیلم کوتاه بیست دقیقهای که مقدمهای بود بر اولین فیلم بلندش: گلنگدن، قنداق و دو لوله تفنگ تازه شلیک شده(1998). گلنگدن، قنداق ... فیلمی کمدی/ جنایی با طنزی سیاه بود که در استاند لندن ساخته شد و توی مایههای سگهای انباری تارانتینو از آب درآمد. فرم و محتوای جسورانهی فیلم، تبدیل به سلاح گای ریچی در مقابل سینمای به زعم او خستهکننده و بدون خلاقیت انگستان شد. اما مسئله اصلی بعد از ساخته شدن فیلم پیش آمد: توزیع فیلم. ده شرکت توزیع فیلم انگلستان، فیلم را دیدند و توزیع نکردند! تا اینکه فیلم، توجه تام کروز را به خود جلب کرد و بالاخره توسط یک شرکت توزیع کنندهی آمریکای شمالی، کلمبیا تریاستار، توزیع شد. فیلم که با بودجهای 6/1 میلیون پوندی تهیه شده بود، تبدیل به سومین فیلم پرفروش تاریخ سینمای انگلستان شد.
قاپزنی(2000) فیلم بعدی گای ریچی بود که منتقد و گیشه را با هم شیفتهی خود کرد. ریچی حالا با سرمایهی بیشتر و بازیگران معروفتر( براد پیت در نقش یک بوکسور کولی، بنیسیو دلتورو و همینطور چند بازیگر از فیلم اولش مثل وینی جونز و جیسون فلمینگ) فیلمی ساخت که رکورد فروش سینماهای انگلستان را شکست. قاپزنی دربارهی چند دزد و قاتل خاک بر سر است که توی سر هم می زنند تا یک الماس سرقت شده را به چنگ بیاورند. ریچی با این فیلم ما را با دنیای زیرزمینی لندن آشنا میکند. فرم رها و سرخوشانهی فیلم به همراه دیالوگهای تارانتينويي آن و همینطور بازی گرم و پرانرژی بازیگران فیلم که هر کدام انگلیسی را با یک لهجه صحبت میکردند( و همین موضوع، خیلی از شوخیهای فیلم را میسازد) به همراه رنگهای متنوع( از لباس بازیگران بگیرید تا رنگ در و دیوار و خیابان و ماشینها) قاپزنی و کارگردانش گای ریچی را محبوب سینمادوستان کرد. بعد از تارانتینو و رابرت رودریگوئز، چشممان به گای ریچی روشن شد!
بعد از یک فیلم تبلیغاتی با بازی مدونا( که دسامبر2000 با گای ریچی ازدواج کرده بود) برای ماشینهای ب ام و، گای ریچی فیلم گمگشته(2002) را ساخت: نسخهی بازسازی شدهی فیلمی کمدی و ایتالیایی با همین نام که وینا وتمولر در سال 1974 ساخته بود.
گمگشته با بازی مدونا، آه از نهاد همه بلند کرد! فیلم به گفتهی منتقدان افتضاح بود و تماشاگران هم از آن استقبال نکردند.( با این حال به نظر من فیلم خوبی است!)
در گمگشته، مدونا نقش یک زن پولدار و نیمه افسرده با نام امبر را بازی میکند که با هیچی حال نمیکند. در یک سفر با کشتی که توسط همسرش تدارک دیده شده، بعد از اینکه کشتی اسیر طوفان میشود، با یکی از ملوانهای کشتی( آدریانو جیانینی) در جزیرهای تنها میماند. ملوان شلخته، دور از اجتماع، جای اجتماعی خودش و زن پولدار را عوض میکند و اینجوری میشود که کم کم غرور و خودخواهی امبر از بین میرود و یک مشکل تازه پیدا میکند: او حالا عاشق ملوان شده!
گای ریچی هماکنون زنده است!
فیلمشناسی گای ریچی به عنوان کارگردان:
The Hard Case (1995)
گلنگدن، قنداق و دو لوله تفنگ تازه شلیک شده (1998)
قاپزنی(2000)
گمگشته (2002)
زینهمان( متولد 1907وینِ اتریش) سال 1929 به آمریکا رفت. اول به عنوان تدوینگر مشغول به کار شد و بعد هم شد دستیار رابرت فلاهرتیِ مستندساز و همینطور بازبی برکلیِ طراح رقص. اواخر دههی 30 به عنوان کارگردان قطعات کوتاه کمدی به مترو پیوست. بهخاطر فیلم کوتاه (That Mothers Might Live) هم یک اسکار در سال 1938 گرفت و سال 41 توانست کار ساخت فیلم بلند به دست بگیرد. اما در واقع کسی داخل آدم به حسابش نمیآورد و تا فیلم جستجو(1948) روی فیلمهای ردهي ب کار میکرد.
صلاة ظهر(1952) باعث شهرت او شد. این فیلم نامزد چندین اسکار شد(هفت نامزدی اسکار از جمله بهترین فیلم، بهترین کارگردان و بهترین فیلمنامه) و همینطور گیشه را به آتش کشید( در این قسمت من جوگیر شدهام؛ انگار دارم یک فیلمِ دین مارتین را تبلیغ میکنم!)
با فیلم از اینجا تا ابدیت(1953) زینهمان جای پای خودش را به عنوان کارگردانی قابل اطمینان در کار با فیلمنامههای سخت و پرجزئیات، محکم کرد.
برایش فرقی نمیکرد که در چه ژانری فیلم میسازد: اُکلاهاما!(1955) را در ژانر موزیکان، مردی برای تمام فصول(1966) را با اقتباسی از یک نمایشنامه( که یک اسکار دیگر را هم برایش به ارمغان آورد)، روز شغال(1973) را در ژانر تریلر و همین طور صلاة ظهر را در ژانر وسترن ساخت.
( ضمن اینکه زینهمان یک فیلم حسابی دیگر هم دارد به اسم جولیا که در سال طلاییِ 1977 ساخت.)
فرد زینهمان در سال 19۹7 بر اثر حملهی قلبی، درگذشت.
کلانتر درستکار و مردقانونی( با بازی گری کوپر) که تازه ازدواج کرده و کالسکهاش دم در منتظر است تا با تازه عروسش( گریس کلی) از شهر برود و کلانتری را واگذار کند، باخبر میشود که فرانک میلر از زندان آزاد شده و قرار است با قطار ظهر به شهر بیاید تا از کسی که او را به زندان انداخت – یعنی کلانتر – انتقام بگیرد. دوستان کلانتر با شنیدن این خبر، دورهاش میکنند و ازش میخواهند زودتر شهر را ترک کند که یکوقت تازهعروس، بیوه نشود. کلانتر هم سوار کالسکه میشود و میرود. اما هنوز راهی نرفته، تصمیم میگیرد برگردد و جلوی فرانک میلر و دارودستهاش بایستد. هرچی نباشد او تا به حال جلوی هیچکس پا پس نگذاشته. پس برمیگردد و به همه میگوید که میخواهد چهکار کند. اما متوجه میشود که مردم زیاد هم با اینکار او و اصلا با خودش، حال نمیکنند!
همه میگویند که کلانتر با فرانک میلر « خصومت شخصی» دارد و ما مگر مرض داریم که خودمان را قاطی کنیم؟! اینجوری میشود که کلانتر تنها میماند. همه فراموش میکنند که او بوده که شهر را تبدیل کرده به جایی آرام برای زندگی. کلانتر هم حالا دیگر بیشتر از اینکه با فرانک میلر خصومت داشته باشد با مردم شهر چپ میافتد: معاونش را میزند، به دفترش میرود، وصیتنامهاش را مینویسد، هفتتیرش را آماده میکند و چارلی زندانی را آزاد میکند( تمام شهر زندان است! چه فرقی دارد چارلی کجا باشد؟!) از دفتر میآید بیرون و زینهمانِ کارگردان در حسرتبرانگیزترین کرین تاریخ سینما، او را در وسط شهر، زیر تیغ آفتاب، تک و تنها، نشانمان میدهد.
فرانک میلر با قطار ظهر میآید. دارودستهی سهنفرهاش توی ایستگاه منتظرش هستند. از آن طرف، عروس کلانتر هم دارد سوار قطار میشود که از شهر برود.( همان اوایل که کلانتر به شهر برگشته، او به کلانتر میگوید یا با من میآي یا من تنها میرم! و جواب کلانتر هم که معلوم است. این خودش یک سکانس چپکننده دیگر را هم در پی دارد: وقتی عروس میرود بلیت قطار بگیرد، چون دارودستهی فرانک میلر توی ایستگاه نشستهاند، مجبور میشود به توصیهی بلیط فروش، تا آمدن قطار، به هتل شهر برود. از آن طرف کلانتر که دارد توی شهر دربهدر دنبال یک « مرد» میگردد که کمکش کند، کالسکهی عروسش را دم در هتل میبیند. با خوشحالی میدود سمت هتل. دم در هتل هر دو همدیگر را میبینند و بغل میکنند. کلانتر فکر کرده عروس نظرش را تغییر داده و میخواهد کنار او بماند و عروس فکر کرده کلانتر نظرش را عوض کرده و میخواهد با او برود! چون هیچکدام درست حدس نزدهاند مجبور میشوند از بغل هم دربیایند و بروند پی کارشان!)
وقتی اولین تیر شلیک میشود، عروس بی خیال قطار میشود و میدود به سمت شهر. کلانتر دو نفر از دارودستهی میلر را می کشد و عروس هم یک نفر دیگر را از پشت میزند. فرانک میلر عروس را گروگان میگیرد اما عروس از دستش فرار میکند و کلانتر میلر را میکشد. به محض افتادن میلر، مردم از چپ و راست هجوم میآورند. کلانتر که منتظر همچین موقعیتی بوده، با نفرت به مردم نگاه میکند، ستارهی کلانتریاش را در میآورد و پرت می کند روی زمین. عروسش را سوار کالسکه میکند و تک و تنها از شهر میرود. حالا او در عرض یک ساعت فهمیده که هیچکس را توی دنیا ندارد جز کسی که بغل دستش نشسته.
در شمارهی 19 مجلهی هفت، میتوانید یک مطلب « دربارهی اپیزود چهارم از مجموعهی « ده فرمان» کریشتف کیشلوفسکی» بخوانید که ایرج کریمی نوشته است. همینطور یک مطلب راجع به ایزابلا روسلینی با عنوان « اگر غمگین شوی بانوی تو میشوم» نوشته حمیدرضا صدر:« نگاه و چهرهاش برای اکثر فیلمسازها ترکیبی اسطورهای و قصهگو داشت. مثل کسی بود که چهرهاش را در شمایلها و نقاشیهای قدیمی میدیدیم یا هنگام خواندن قصهها به یاد میآوردیم.» و در ادامه، یک گفتگو هم با ایزابلا روسلینی هست.
یک مصاحبه با اولیور استون، ترجمهی صفدر تقیزاده، یک مصاحبه با ویدا قهرمانی( بازیگر قدیمی سینما)، یک مطلب راجع به دنیرو، ترجمهی رحیم قاسمیان و نگاههایی به جشنوارهی بیست و سوم فجر.
میماند یک مطلب راجع به پنج مانع( یورگن لث + لارنس فونترییه) با عنوان « نشانی از شر» که طبق روتیترش قرار است نگاهی دیگر باشد بر این فیلم و محمد وحدانی نویسندهاش است.
شمارهی 31 فیلمنگار، دو فیلمنامه از دیوید لینچ چاپ کرده: جادهی مالهالند و داستان سرراست. هر دو ترجمهی حمید گرشاسبی.
احمد میراحسان، یک مقاله نوشته و گفته که هیچ از جادهی مالهالند خوشش نمیآید، اما حاضر است که ساختار فیلم را گرهگشایی کند.
یک سفرنامه از فرهاد توحیدی، یک گزارش اسکار از بهمن دارالشفایی و یک میزگرد طولانی با عنوان « همهچیز دربارهی فیلمنامههای جشنواره 23».
بقیهی مجله هم تشکیل شده از یادداشتهایی راجع به جشنوارهی فیلم فجر.
قیمت این شماره: 900 تومان
چون بلاگاسکای درست همین چند روزی که من نوشتنم میاومد، قاط زد، منم بیخیالش شدم و اومدم توی بلاگفا! خلاص!
بهزودی داتکامی میشم و ... خلاص!

