تبليغاتX
انحراف
دوشنبه 17 مهر1385

خب من دارم این‌جا می‌نویسم. می‌دونین که یه سال شده که توی بلاگفا هستم و من عادت ندارم بیشتر از یه سال یه جا بند بشم!!

دوستان عزیزم لطفا لینک این وبلاگ رو عوض کنین با این یکی:بهشت می‌تواند منتظر بماند

نوشته شده توسط امین در 0:6 | | لینک به این مطلب
شنبه 21 مرداد1385
دربند کردن سایهبان رویاها

می‌روی نان بخری

چون بازمی‌گردی

دندان‌هایت را گم کرده‌ای

 

می‌روی آب بیاوری

چون بازمی‌گردی

تو را با امعائت دار زده‌اند

 

می‌روی سیب بخری

چون با سیبی باز می‌گردی

زنت را گم می‌کنی

و او را پاره‌پاره پشت سر می‌گذاری

بر دروازه‌ی بیمارستانی که باران آتش

آن را ویران می‌کند...

 

خروس به هنگام غروب می‌خواند

و گربه‌ها فریادهای بهمن ‌ماهی را

در نیمه‌ی شهریور سرداده‌اند

مورچه‌ها از شیرهای خشک آب

بیرون می‌آیند

موش‌ها بر سیم‌های مرده‌ی برق

این‌سو و آن‌سو می‌روند

خوردن، تنعم است

و استحمام، بلندپروازی

 

از حفره‌ات بیرون می‌آیی

و به ساحل می‌روی

تا تنفس رایگان را به خاطر آوری

اما چون باز می‌گردی

در ریه‌ات ترکشی است

 

عناصر، در هم آمیخته

و زندگی در مرگ

سکنی گزیده است

 

اگر تو نبودی

اگر رویای من با تو گرم نمی‌بود

اگر مرا یقین نبود که تو جوانی بی‌باک زاده خواهی شد

اگر انتظار تو نبود

بر ساحل فرو می‌افتادم

هم‌چون بمبی یاوه

که به هدف نخورده است

 

شاعره‌ی سوری، غادة السمان، ترجمه‌ی عبدالحسین فرزاد

بیروت 5/7/1976

نوشته شده توسط امین در 15:37 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 15 مرداد1385
سایه خیال

من تازه داشتم با سایه‌‌ی خیالِ حمیدرضا صدر حال می‌کردم: ادوود، ادگار جی اولمر، اودری توتو، دیوید لینچ. عاشق تیتری بودم که برای مطلب دیوید لینچ انتخاب کرده بود: «می‌ترسم... از خودم هم می‌ترسم.» یا این یکی: «خدایان تنهایش گذاشته بودند» برای مطلب ادگار جی اولمر و « می‌توانست مثل ولز و اسپیلبرگ باشد» برای مایکل ریوز که حتما می‌دانید در 22 سالگی مُرد و من نمی‌دانم چرا هربار با خودم زمزمه‌اش می‌کردم، بغض‌م می‌گرفت.

 

کاش بی‌خیال این بخش نمی‌شد. امیر قادری هم البته خوب است – هرچند که این دو شماره سایه‌ی خیالی که درآورده زیاد چنگی به دل نمی‌زنند؛ تازه دو شماره است البته! – اما صدر چیز دیگری بود. نمی‌دانم چه فکری می‌کنید اما وقتی نوشته‌های صدر را می‌خواندم انگار خان‌عمو یا خان‌دایی‌ای شیرین و دوست‌داشتنی دارد برایم قصه می‌گوید. خان‌عمویی که خیلی خوب درکم می‌کند و شب‌ها توی یک خانه‌ی جادویی زندگی می‌کند. جایی شبیه فیلم‌های تیم برتون.

 

دست‌ش درد نکند!

 

نوشته شده توسط امین در 22:17 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 29 تیر1385
ماهی ها عاشق می شوند

خب چون علی رفیعی (کارگردان) در تئاتر برای خودش سری دارد و سودایی، وقتی فیلم‌ش را می‌بینیم، می‌گردیم دنبال چیزهایی که به تئاتر ربط داشته باشد. مثل لوکشین‌ها، موسیقی، دیالوگ‌ها؛ و زیاد هم دستِ‌خالی برنمی‌گردیم. چون فضاهای داخلیِ ماهی‌ها عاشق می‌شوند شبیه تله‌تئاتر شده‌اند (چه من گیر داده‌ام به تله‌تئاتر این‌روزها) موسیقی‌اش هم همین‌طور؛ چند تا لوکشینِ عجیب و غریب هم داریم، مثل یک صندلی که رو به آسمان است و یک چای‌خانه‌ی روباز در وسط دریا.

 

بازی‌ها هم بعضی‌وقت‌ها خیلی غلو دارند که البته بعضی جاها به دیالوگ‌ها و نوع احساسی که بازیگر بدبخت باید نشان بدهد هم برمی‌گردند. مثلا وقتی که مریم سعادت مجبور است قربان‌صدقه‌ی کارد آشپزخانه‌اش برود. بیچاره!

رضا کیانیان هم دوباره نقش مرد جاافتاده‌ی آرامِ حاضرجواب را بازی می‌کند. اشکالی ندارد! به‌ش می‌‌آید.

 

متاسفانه فیلم‌نامه یک اشکال بزرگ دارد: داستان فیلم داستانِ عاشق و معشوق قدیمی‌ست که بعد از سال‌ها دوباره هم‌دیگر را می‌بینند. حالا چیزی که این‌ وسط مهم است، عکس‌العمل‌‌شان در دیدار مجدد است. وقتی به‌هم می‌رسند و  می‌خندند یعنی همه‌چیز تمام است. یعنی درست وقتی که عزیز (رضا کیانیان) را می‌بینیم که توی اتاقِ بیمارستان دارد با آتیه (رویا نونهالی) می‌گوید و می‌خندد. پس دیگر چیزی برای دیدن باقی نمی‌ماند. مگر این‌که این‌وسط گره‌هایی وجود داشته  باشد که عاشق و معشوق ازش بی‌خبر باشند و ما باخبر. اما همچین گره‌هایی در ماهی‌ها عاشق می‌شوند وجود ندارد. قرار بوده باشد اما واقعا آن‌قدرها درگیرکننده از آب درنیامده‌اند.

 

گفتم اشکال بزرگ چون واقعا نمی‌خواهم درباره‌ی انتهای فیلم قضاوتی بکنم. این‌که چرا عزیز بعد از این‌که همه متهم‌ش می‌کنند، دهان باز نمی‌کند تا واقعیت را بگوید، یا چرا آتیه و رضا انقدر ساده نسبت به عزیز  جبهه می‌گیرند به خودشان مربوط است! شاید این‌جوری حال می‌کنند، به ما چه؟!

 

اما در کل و به چشم خریدار، ماهی‌ها عاشق می‌شوند، فیلم دلنشینی‌ست. می‌شود چندین و چندبار دید و لذت برد. آخ ِ من از این‌جاست که با این همه شور و ذوقی که در نماها وجود دارد، حاصل باید دلنشین‌تر می‌شد.

 

یک گیرِ کوچولو: همه‌مان می‌دانیم که رضا کیانیان آدم مرتب و منظم و خوب و گُلی است. اما محضِ رضای خدا نمی‌شد در تمام مدت این فیلم، یک پُک – فقط یک پُک – به سیگارش بزند؟ بابا بچه مثبت!
نوشته شده توسط امین در 12:17 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 25 تیر1385
آتش بس

آن‌قدر همه‌ی منتقدها – و همه‌ی دوستان و آشنایان و غریبه‌ها و هرکس دیگری که می‌دیدم – از فیلم‌های تهمینه میلانی ابراز بی‌زاری می‌کردند که یک‌جورایی طرفدارش شدم! دلم می‌خواست یک فیلم حسابی بسازد تا خوب ازش طرفداری کنم! وقتی آتش بس ساخته شد و دیدم دارد فروش می‌کند و کمدی هم هست کلی امیدوار شدم که روز حساب فرا رسیده! حتی تا قبل از امروز – که فیلم را دیدم – ندیده، کلی از فیلم و میلانی تعریف می‌کردم؛ که میلانی کمدی‌ساز خوبی است، یا کارگردان باتجربه‌ای است، یا از همین حرف‌ها... اما دیدن آتش بس برای من یک شکست شخصی بود! آه! جلوی همه کنف شدم.

 

این لوس‌ترین کمدی‌ای است که در تمام عمرم دیده‌ام. اگر می‌خواهید بفهمید یک فیلم لوس چه‌جور فیلمی است باید آتش بس را ببینید. می‌دانید؟ دقیقا متوجه‌ی منظورم می‌شوید. وای خدا! بازی لوس و چندش‌آور مهناز افشار و محمدرضا گلزار به‌علاوه‌ی ژست‌های مهربانانه‌ی آتیلا پسیانی ( این چه سر و شکل مسخره‌ای بود که پسیانی داشت؟ شبیه دلال‌های یهودی‌ِ تله‌تئاترها شده بود.) به‌علاوه‌ی  شوخی‌های از فرط نخ‌نما بودن، تهوع‌آور فیلم‌نامه، آتش بس را  به‌‌چیزی در حد یک ظرف آشغالِ لوکس تبدیل کرده. تهمینه میلانی آخر چرا؟ آه! ضد حال!

 

ولی چرا فیلم دارد می‌فروشد؟ فکر کنم جادوی تلفن سفید باشد. آدم می‌رود سینما که آدم‌های شیک را در خانه‌های سفید و با تلفن‌های سفید (به قول وودی آلن) ببیند. خب این فیلم هم که خود جنس است. تمام شد و رفت! دیگر فکر کردن ندارد.

 

به همه‌ی شما که هنوز فیلم را ندیده‌اید، حسودی می‌کنم.

نوشته شده توسط امین در 22:54 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 22 تیر1385
عصر یخ: اهمیت «ما»! (2002)

فرمول اینه: یک گروهِ به ظاهر نافرم و بدون هیچ‌‌گونه شباهتِ ظاهری برای رسیدن به یک هدفِ مشترک، دور هم جمع می‌شوند و بعد در طول راه، و در برابر مشکلات، کم‌کم به‌هم نزدیک‌ می‌شوند و در انتها، رفقای پایه‌ی هم‌دیگرند.

 

حالا با یک نمونه‌ش روبه‌روایم. عصر یخ راجع به سه تا حیوان است که می‌خواهند یک بچه را به خانواده‌ش برگردانند. این وسط، یکی از حیوان‌ها (ببر – دیه‌گو) نیت‌ اصلی‌اش انداختن دوتای دیگر (تنبل – سید، ماموت – مانفرد) در دام یک گَله ببر است. البته، ما نزدیکِ عصریخ هستیم!

 

عصریخ درباره‌ی اهمیت رفاقت، خانواده‌، فداکاری و  چندتا چیزِ خوب دیگر که بچه‌ها باید بدانند (همه که بچه بوده‌ایم ان‌شاءالله!) حرف می‌زند. با داستان پیچیده‌ای روبه‌رو نیستیم، و نباید هم باشیم، ناسلامتی مخاطب یک انیمیشن، بچه‌ها هستند. فیلم روی شوخی‌های فکر شده و بانمک استوار شده  که در دیدارهای مجدد هم تروتازه‌‌گی‌ خودشان را حفظ می‌کنند. ضمن این‌که مدت زمان‌ش هم نسبتا کوتاه است و برای همین در تمامِ مدت، ریتم فیلم اُفت نمی‌کند.

 

نوشته شده توسط امین در 18:31 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 6 تیر1385
گارفیلد: فیلم سینمایی

پوستر فیلمهیچ‌وقت این گربه‌ی تنبل را دوست نداشته‌ام. اما این فیلم با این‌که واقعا افتضاح است، یک خوبی برای من داشت، از گارفیلد خوشم آمد!

برای این‌که بدانید با چی طرف هستید، به‌تان می‌گویم که پوستر فیلم، خیلی بهتر از خود فیلم است!  روی پوستر، گارفیلد را می‌بینیم که تازه یک ظرف غذا را خالی کرده و دست روی شکم، نشسته روی مبل‌ش و کنترل تلویزیون کنارش است. در واقع فیلم باید هم‌چین حسی – رخوت و تنبلی و بی‌تفاوتی –  را می‌داشت که ندارد. یعنی دارد اما نه از آن نوعی که مثلا در پوستر می‌بینیم و خوش‌مان می‌آید. بل‌که آن نوعی که آدم فکر می‌کند آب بستند به همه‌چیز که گارفیلد را از یک صفحه، تبدیل کنند به یک فیلم سینمایی. گرفتید؟ فکر نکنم! حرف زدن بلد نیستم که!

شوخی‌های کلامی فیلم که افتضاح‌اند. حتی در سطح بچه‌ها هم نیست. اصلا بچه‌ها با وجود شرک و عصریخ‌ها، امکان ندارد با هم‌چین گربه‌ی بی‌حالی کنار بیایند.

بازیگرهای نقش اول هم هنوز برای‌شان زود است که نقش اول بازی کنند. پسره(برکن میر) را قبلا توی کیت و لئوپولد دیده بودم که آن‌جا خیلی خوب بود. دختره (جنفیر لاو هویت) هم که معرف حضورتان هست!

اما ببینید!  نمی‌دانم چه‌جوری بگویم، یک‌جورایی تا پایان سی‌دی یک را می‌شود تحمل کرد. نه! منظورم این است که ده دقیقه اول را می‌شود تحمل کرد و همین ده دقیقه کافی‌ست تا از گارفیلد خوش‌تان بیاید. اگر همین ده دقیقه بود خوب بود!

اما باحال‌ترین چیز در این فیلم، این‌ست که به‌جای گارفیلد، بیل موری صحبت کرده. واقعا انتخاب بی‌نظیری است. یعنی اگر  بیل موری قرار بود گربه باشد، حتما گارفیلد می‌شد!

نوشته شده توسط امین در 23:52 | | لینک به این مطلب